به افق دنیا | وبلاگ امیرحسین فقیهی وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی

بسم الله ■ به افق دنیا ■ تحریرات امیر حسین فقیهی
مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست همه با قافیه عشق مصیبت دارند

چرا «جلال» مهم است؟

شنبه ۱۸ شهریور ۹۶
(نوشته‌ای از سفر به اسالم، شهر مرگ و زندگی جلال)
شهریور ۱۳۹۵

چه کسی حواسش بود که سالمرگ جلال آل احمد نزدیک باشد؟ چه کسی می‌دانست سالمرگ جلال چه زمانی است؟ اصلاً دانستن این موضوع چه اهمیتی دارد؟ حالا به فرض عده‌ای بدانند که سالگرد مرگ جلال هجده شهریور است. خوب که چه؟ کشور ما که در سال‌های معاصر کم نویسنده نداشته. این همه نویسنده‌ی جور و واجور که ازشان خوانده‌ایم و شنیده‌ایم. چرا باید شهر اسالم –شهر مرگ جلال- این‌قدر سر زبان‌ها باشد؟ چرا یک عده نویسنده و دست به قلم باید چهل و هشت سال بعد از مرگ جلال بلند شوند بروند اسالم و برایش مراسم بگیرند. اصلاً مگر جلال کیست؟
این سوال‌ها یک چیز و فقط یک چیز به ذهن آدم متبادر می‌کند. این که حتماً جلال آل احمد یک چیزی دارد که هنوز هم بعد از سال‌ها از فعل «دارد» برایش استفاده می‌کنیم. نمی‌گوییم داشت. یعنی انگار هنوز زنده‌اش می‌دانیم. نویسنده‌ی مرده‌ی زنده، نویسنده‌ی مهمی است. همین مسأله فتح باب صحبت من با امین شد. همسفریِ اهل قم که از اتفاق از همان تهران در یک ردیف صندلی اتوبوس جاگیر شدیم. اتوبوسی که نصف ظرفیت، نویسنده و شاعر و منتقد سوار کرده بود و قبل از ظهر از تهران به سمت گیلان راه افتاد تا یک روز قبل از هجده شهریور به اسالم برسد.
لبّ حرفم به امین این بود که همه‌ی ما جلال را می‌شناسیم و آثارش را خوانده‌ایم و فقط می‌دانیم که مهم است. همین. حالا اگر بپرسند چرا جلال مهم است، به نظرم به ندرت پیدا شود کسی که بتواند جواب این سوال را بدهد. به او گفتم امیدوارم در این سفر فقط جواب همین یک سوال را بگیریم. چه بسا هدف بنیاد ادبیات داستانی از تدارک این سفر هم همین باشد. چون کسی که اهمیت چیزی را بداند، بهتر از آن تبعیت می‌کند. همه‌ی ما می‌دانیم که آموزش داستان‌نویسی و مستندنگاری با کارگاه و کلاس به نتیجه نمی‌رسد. بزرگ‌ترین معلم ما نویسنده‌های تازه‌قلم، همین کتاب‌هایی است که از نویسندگان بزرگ به ما رسیده و چه نویسنده‌ای بهتر از یک نویسنده‌ی «نویسنده»؟
خلوتیِ اتوبوس این حُسن را هم داشت که در بین راه بچه‌ها با همدیگر گپ بزنند. یک عده آن آخر اتوبوس با حاج آقای زائری و آقای سرهنگی گعده گرفته بودند، چند نفری هم که انگار خودِ سفر برایشان بیشتر موضوعیت داشت، رفته بودند جای شاگرد شوفر و بحث مهم‌شان در مورد مدل ماشین‌های سنگین با راننده بالا گرفته بود.
مسافر معمولاً به هر شهر زیارتی که وارد می‌شود، اولین کاری که می‌کند این است که می‌رود به دلیلِ شهر سلام می‌دهد و عرض ارادت می‌کند. بعدش می‌رود سراغ کارهای دیگر. حکم بر این بود که ما هم همین کار را بکنیم. اما چه کسی می‌گوید شهرهای شمالی زیارت ندارند؟
به محض ورود، سلامی خدمت حضرت دریا دادیم که آرام بود و جان می‌داد برای جان تازه کردن و عرض ارادتی کردیم به خانه‌ی جلال آل احمد که حالا دیگر زیر آب بود...
این آخری را مهدی قزلی که از قضا همه‌ی این داستان‌ها زیر سر او بود توضیح داد. او که انگار اصلاً زندگیِ ادبی‌اش بدون جلال یک چیزی کم دارد، قبلاً یک بار مفصل همه‌ی جاهایی که بوی جلال می‌دهند را دیده و سفرنامه‌ی جای پای جلال را نوشته است. لب دریا هم خیلی سعی کرد آن بلوکِ سیمانی که از آخرین خانه‌ی جلال و سیمین به جا مانده را به ما نشان دهد، اما بعد از کلّی گشتن، پسرِ سرایدار جلال آمد و گفت که به دلیل پیشروی دریا، از آن بلوک سیمانی هم دیگر خبری نیست. یک حسی داشت به من می‌گفت بین نویسنده بودن و جلال آل احمد بودن و دریا و خانه‌ای که الان به زیر آب رفته باید یک ارتباطی باشد...
همین‌جا بودیم که رضای امیرخانی به جمع پیوست. حالا دریا بود، چند تا نویسنده‌ی کار درست، یک عده جماعتِ علاقه‌مند به این که جا پای جلال بگذارند و من که داشتم ماسه‌های ساحل را با پایم جا به جا می‌کردم، انگار که دنبال چیزی باشم. و با خودم می‌گفتم ما در این ساحل بکر خزر به دنبال چه آمده‌ایم؟
کارگاهِ اول همان شبِ اول برگزار شد. همه چیزش خوب بود. صدای شرشر باران، بوی چوب سپیدار، حرف‌های شاگردِ به حقِ مکتب جلال، عکسی از روزهای آخر عمر جلال که آن کنار بود و حتی حرف‌های امام جمعه‌ی اسالم که هیجان و اشتیاقش از ما کمتر نبود. همه چیز خوب بود، اما «جلال» تویش نبود.
کارگاهِ دوم با حاج آقای زائری بود. آن هم خوب بود. یک صبح دل‌انگیزِ تابستانی در خلیف‌آبادِ اسالم در حالی که صبحانه‌ی هتل تهِ دلت را گرفته و کاغذ و قلم به دست، منتظر شنیدن مطالب کارگاه هستی. این کارگاه هم آورده‌ی زیادی داشت، اما «جلال» تویش نبود.
کارگاهِ سوم؟ مگر می‌شود پای حرف‌های استاد سرهنگی نشست و چیزی یاد نگرفت. اما خوب بودن، متفاوت از این است که به جوابِ پاسخت رسیده باشی. بالاخره چرا «جلال»؟
ظاهراً کارگاه‌ها تمام شده بود و کم کم باید جمع می‌کردیم برای برگشتن. سه استاد، سه کارگاهِ مستندنگاری خوب برگزار کرده بودند که یک اتفاق ناب در کشور به حساب می‌آمد. اما هنوز چیزی بود که یک نفر باید پاسخش را می‌داد. این همه داستان چرا؟ گیرم که چهل و هشت سال پیش یک کسی، یک پیر مردی، یک جوانی، اصلاً یک میان‌سالی که در روزهای آخر عمرش شبیه پیرمردها شده، یک کسی که نویسنده هست، یک کسی که زندگی‌اش پر بوده از بالا و پایین و چپ و راست. یک کسی که هی رفته و دوباره برگشته. چرا باید از تهران بِکَنیم یک چهارشنبه روزی بزنیم به راه و دو شب و سه روز شمال بمانیم تا یادی کنیم از آن آدم، و تازه ازش یاد هم بگیریم. خوب این همه نویسنده. این همه دستان‌نویس. این همه مستندنویس. قدیمی‌تر از جلال هست، جدیدترش هم که تا دلت بخواهد.
شبِ آخر، بچه‌های بنیاد یک کار ویژه کردند. منظورم آن سورتمه سواریِ باحال در جنگل اسالم نیست. آن‌ها یک مجلس یادبود برای جلال راه انداختند! یک مجلس باحال‌تر از سورتمه سواری در مسجد امام صادقِ خلیف آباد به نام جلال، به یاد جلال و برای جلال.
میثم –که پیشتر لقب ارزنده‌ی نویسنده‌ی کشوری را از امام جمعه دریافت کرده بود و بچه‌ها برایش دست گرفته بودند- مجری برنامه شد. یک جمع‌بندی خوب از سفر ارائه داد و حاضران را با اتفاقات این چند روز آشنا کرد. مستمعین هم علاوه بر همسفری‌ها، مردم و مسئولین شهر بودند که آمده بودند تا بیشتر از جلال بشنوند. پیرترها که با جلال خاطره داشتند حالی خودشان را می‌بردند، جوان‌ترها هم که هر روز از بلوار جلال آل احمد رد می‌شدند با احساس غرور در مجلس نشسته بودند.
نوبت به نقطه‌ی عطف مجلس رسید. حجت‌الاسلام زائری که مردمِ اسالم تا قبل از آن، او را در برنامه‌های چالشیِ تلویزیون دیده بودند رفت بالای منبر. مثل همیشه حرفش را محکم شروع کرد و یک‌راست رفت سراغ اصل مطلب. خودش کاملاً فهمیده بود که اصل مطلبی که در این سفر باید گفته شود و گفته نشده چیست. برای همین به محض شروع گفت: «چرا سیدجلال آل احمد مهم است!»
خودش بود. درست زد به هدف. حالا من هم مثل بقیه گوش‌هایم را تیز کرده بودم تا جواب سوالم را بگیرم. حاج آقا صحبتش را که شروع کرد، از بدیِ دروغ گفت تا به خوبیِ صدق برسد. همین طور که آیات و روایاتش از صدق و راستی زیادتر می‌شد، جواب سوال ما هم خود را نمایان می‌کرد. بله! «این صدق است که می‌ماند و اهمیت جلال در راست‌گویی‌اش بود.» حاج آقا چیزی را گفت که از نوشته‌های جلال بر می‌آمد. از این گفت که جلال با کسی رودربایستی نداشت. از صافی و صداقت زبانش گفت. از این که در قید و بند ملاحظات و مصلحت‌اندیشی‌های مرسومِ مردمانِ زمانه نبود.
راستی چه فایده‌ای دارد ملاحظه‌کاری و مصالحه‌کاری و محافظه‌کاری‌هایی که در آن حق را بپوشانی یا تمام حق را نگویی؟ آدمی بعد از مرگش زنده خواهد بود که شاقولش خدا و منافع خلق خدا باشد. جلال ماند و مهم شد، چون هرچه به نظرش درست می‌آمد را رک و راست می‌گفت و می‌نوشت و از کسی باکی نداشت. حالا دیگر این که قلمش سلیس بود و بر فلان صنایع ادبی مسلط بود و چند هنر دیگر هم داشت، خیلی راست کار ما نمی‌آید. خیلی‌های دیگر هم بوده‌اند که زیاد تلاش کرده‌اند و درواقع تلاشِ زیادی کرده‌اند. اما آن که مانده و بعد از قریب به پنج دهه از او می‌آموزند و به نیکی یاد می‌کنند، بی‌شک کسی است که «صدق» آیین او و «صداقت» مشی اوست. و سید جلال چه نیک این صفت را از جدش به ارث برده بود.