به افق دنیا | وبلاگ امیرحسین فقیهی وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی

بسم الله ■ به افق دنیا ■ تحریرات امیر حسین فقیهی
گفتم که الف؛ گفت دگر؟ گفتم هیچ...

وینستون مشکی

یکشنبه ۳۰ مهر ۹۱
دختر جوان دستش را دراز کرد تا پاکت وینستون مشکی را که از فروشنده درخواست کرده بود، از روی باجه بردارد. صورتش را فقط فروشنده می‌توانست ببیند، اما مانتو تنگ و آستین‌های دو وجبی اش را همه.
وینستونِ مشکی پاکت قشنگی دارد. یک پاکت مشکیِ باریکِ دختر کُش، حاوی 12 سیگارت فیلتردار که البته وجود یا عدم وجود فیلترش خیلی توفیر نمی‌کند. قبلا البته توفیر می‌کرد. زمانی که این سیگارت‌ها، با اسم شرکت دخانیات، در یک پاکت بزرگ دختر ترس گنجانده شده بود. زمانی که این پاکت‌ها را فقط در دست پدر بزرگ‌ها می‌دیدی. همان زمان‌هایی که کسی جز پدر بزرگ‌ها یا نهایتا پدرها (آن هم برای پدر بزرگ‌ها) جرات نمی‌کرد اسم آن‌ها را پیش فروشنده به زبان بیاورد.
حالا اما دختر جوان، دستش را دراز کرده تا فندک را هم از روی باجه بردارد و یکی از سیگارت‌ها را که از توی پاکت باریک وینستون بیرون کشیده، روشن کند.
دختر جوان همانطور که پُکی به سیگارش می‌زند، با قدم‌های آهسته و بی‌هدفش دکه را ترک می‌کند و در جمعیت پر جنب و جوش پیاده رو گم می‌شود. این بار صورتش را و سیگار کشیدنش را همه می‌توانند ببینند، مانتوهای تنگ و آستین‌های دو وجبی‌اش مهم نیست.