به افق دنیا | وبلاگ امیرحسین فقیهی وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی

بسم الله ■ به افق دنیا ■ تحریرات امیر حسین فقیهی
من نیستم، تو نیستی، او هست. و این آخرین حرف است

«رمضون یخی» / روایتی از روزمرگی ما و روزمرگی آن‌ها

پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶
ویکی‌پدیا یک جوری است که وارد شدنش دست خود آدم است و خارج شدن از آن دست خدا. یک موقعی دنبال سرمربی تیم پرتغال در جام جهانی نود و هشت هستی اما می‌بینی یک ساعت گذشته و بعد از گز کردن چندین صفحه‌ی مرتبط و نامرتبط به معرفی عملکرد آنزیم‌های مغز رسیدی. حالا به نسبت بیکاری و بی حوصلگی آدم این سیر می‌تواند مرتبط‌تر یا نامرتبط‌تر باشد.
چند روز پیش که در ویکی‌پدیا دنبال یک مقاله‌ی مرتبط با اینترنت‌های بالونی بودم نمی‌دانم چه شد که به صفحه‌ای برخوردم به نام «رمضون یخی». اسمش برایم جالب بود. طبیعتاً جذب شدم که آن مطلب را بخوانم. آن‌جا بود که فهمیدم در زمانه‌ای که لات‌ها و پهلوان‌هایی مثل شعبون بی‌مخ و طیب حاج‌رضایی اسمی شده بودند، افراد دیگری مثل هفت کچلون و رمضون یخی هم بوده‌اند و در حد خودشان تاریخ‌سازی کرده‌اند.
ویکی‌پدیا شروع خوبی بود، اما اطلاعات کامل و جامعی از این‌ها نداشت. نهایتاً فهمیدم که حسین رمضون یخی و برادرانش در محله‌ی دروازه غار تهران یک قهوه‌خانه داشته‌اند. حسین اول دشمن طیب‌خان بوده که دعوای بزرگ و پر سر و صدایی بین‌شان در می‌گیرد که منجر به پاره شدن شکم طیب می‌شود. بعد از مدتی با هم آشتی معروفی می‌کنند و یار هم می‌شوند تا این که طیب را اعدام می‌کنند و حسین رمضون یخی هم چند سال بعد فوت می‌کند.
به اطلاعات آن صفحه بسنده نکردم. صفحات دیگر را هم گشتم تا اطلاعات کامل‌تری کسب کنم. جلوتر چند کلیدواژه را هم گوگل کردم. نهایتاً چیزی که دستگیرم شد یک پاراگراف توضیح از یک خبرگزاری بود و چند عکس از قهوه‌خانه که نشان می‌داد مربوط به سال‌های اخیر است.
دیدن همان عکس‌ها جرقه‌ای به ذهنم زد. خیلی وقت بود که دوست داشتم بروم از نزدیک محله‌ی دروازه غار را ببینم. کلاً تهران‌گردی را دوست دارم. اما شاید سالی یکی دو بار بیشتر فرصت دیدن جاهای جدید تهران دست ندهد. حالا این جستجوی اینترنتی بهانه‌ای شده بود تا چند ساعت هم شده از روزمرگی کنده شوم و جاهای جدیدی را کشف کنم.
راستش کمی می‌ترسیدم. یک چیزهایی از محله‌ی دروازه غار شنیده بودم که خوب قاعدتاً آدم عاقل خیلی هوس نمی‌کند که به جایی با چنین توصیفی سر بزند. حالا اگر فرشته و آجودانیه بود یک چیزی. اما شوش و مولوی و راه‌آهن... چه چیز جذابی دارند؟!
جنوب شهر شاید از چشم یک بالاشهرنشین جاذبه‌ی شهری نداشته باشد یا خیابان‌ها و کوچه‌هایش به تمیزی جاهای دیگر نباشد، اما برای کسی که می‌خواهد حقیقت را ببیند و با مردمی که جمیعاً این کشور را ساخته‌اند از نزدیک آشنا شود، شمال و جنوب و شرق و غرب برایش تفاوتی نمی‌کند.
صبح شنبه اسنپ گرفتم. راننده، جوان خوش صحبتی بود و از حرف‌هایی که می‌زد معلوم شد از چالش هم بدش نمی‌آید. گفت که یک مغازه‌ی بوتیک فروشی در نواب داشته که کارش نگرفته و حالا در اسنپ کار می‌کند. مقصد را زده بودم حوالی میدان شهید هرندی اما موقع سوار شدن به راننده گفتم که مقصد دقیق را نمی‌دانم و نیاز دارم که کمکم کنی و با هم دنبال مقصد بگردیم.
خیابان‌ها خلوت بود. زود به شوش رسیدیم. از آن‌جا به بعد آدرس پرسیدن‌مان شروع شد. اول دنبال میدان غار بودیم که اسم جدیدش شده بود میدان شهید هرندی. کاملا مشخص بود که آن حوالی یک جورهایی بازسازی شده بودند. مثلا یک جای خالی بود که مشخص بود خانه‌ای قدیمی بوده که خراب شده و به جای آن که خانه‌ی دیگری بسازند، جایش را آسفالت کرده بودند. یا کنار پارک شهید هرندی یک محوطه بود که نوشته بودند برای امور فرهنگی و اجتماعی بنا شده است. دیدن این نشانه‌ها داشت به حدس‌ها و شنیده‌های ما از این محله، وجهه‌ی عینی می‌داد.
نزدیک مقصد که شدیم دیگر راننده با من پسرخاله شده بود. می‌دانست به این‌جاها نمی‌خورم. می‌گفت چرا آمدی این‌جا. من هم البته ابایی نداشتم از این که بگویم برای ادونچر. او هم خوشش آمده بود. انگار خودش هم یک اشتیاقی داشت به این که این محله را و قهوه خانه‌ی معروف رمضان یخی را ببیند.
همین که از میدان شهید هرندی پیچیدیم داخل فرعی، مشخص بود که اصل داستان همین جاست. خانه‌های قدیمی، پیرمردهای بی حال و رمق، جوان‌های تتو کرده و بچه‌ّهای معطل و زن‌هایی که شمایل‌شان به قول راننده «یک جوری» بود. ما وارد محدوده‌ای شده بودیم که گویی هیچ سنخیتی با پایتخت ایران ندارد. جایی که انگار فراموش شده باشد و یک جور حکومت خود مختار داشته باشد. ما به جایی پا گذاشته بودیم که نشان از تهران قدیم داشت و نشانش از تهران جدید شاید دو سه ماشین سمند و پرشیا بود که کنار کوچه پارک کرده بودند.
یک مقدار یاد فیلم‌ها افتادم. هم فیلم‌های قدیمی خودمان و هم راستش فیلم‌های ترسناک. آن‌جایی که بازیگر دارد می‌رود و یک‌هو یک نفر از پشت صدایش می‌کند. این حس موقعی بهم دست داد که دم یک تعمیرگاه دوچرخه توقف کردیم. از لای شیشه‌ی نیمه‌باز ماشین در حالی که سرم داخل و فقط صدایم را بلند کردم پرسیدم: «قهوه خانه‌ی رمضون یخی کجاست؟» چند نفری که آن‌جا ایستاده بودند با تکان دادن سر و یکی‌شان با بی‌محلی نشان دادند که نشانی از آن ندارند. انگار نه انگار که چنین جایی در این محله باشد. بی خیال شدیم. همین که آمدیم حرکت کنیم یک هو صدای خش‌دار و تندی گفت «دنبال قهوه‌خونه‌ی رمضون یخی می‌گردین؟» ما شکه شدیم و البته خوشحال از این که گویا داریم به مقصد نزدیک می‌شویم. سرمان را برگرداندیم و دیدیم جوان لاغر و لات مآبی کنار ماشین ایستاده. بله‌ی ما را که شنید گفت که جلوتر برویم و در اولین کوچه سمت چپ کنار نانوایی بربری قهوه‌خانه‌ی رمضون یخی است. یک جوری توضیح می‌داد انگار می‌خواست شیرفهم‌مان کند. یک لبخد ملیح زورکی زدم، شیشه را دادم بالا و راه افتادیم. به یک چهارراه مانند رسیدیم. به راننده گفتم «خوب دیگر دست شما درد نکند. من این‌جا پیاده می‌شوم.» اما شانس آوردم که بهش پیشنهاد کردم «من کارم چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. اگر مایلی چند دقیقه‌ای توقف کن تا با هم برگردیم و من نخواهم ماشین دیگری بگیرم.» قبول کرد. رفت جلوتر جایی پارک کند.
من از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت نانوایی بربری. چند قدمی که برداشتم به اطرافم نگاه کردم. دیدم اصلا خبری از کافه و قهوه‌خانه نیست. نانوایی بربری بود. کنارش هم چند درب بزرگ بسته بود. اما قهوه‌خانه‌ی رمضون یخی نبود. همان جا یک پیرمرد که مشخص بود سنش به معرکه‌گیری‌های شصت سال پیش می‌خورد نشسته بود. با خودم گفتم هرکسی نداند، او دیگر می‌داند که رمضون یخی کیست و قهوه‌خانه‌اش کجاست. جلویش خم شدم تا صدایم به گوشش برسد. سوالم را بلند مطرح کردم. اول اظهار بی اطلاعی کرد. بعد مثل بقیه‌ی پیرمردهایی که هنوز نیمچه حافظه‌ای دارند، با تکرار کلماتی که یادش می‌آمد گفت: «ها رمضون یخی؟ قهوه خونه‌ی رمضون یخی. قهوه خونه‌ی رمضون یخی دور میدون غاره. از اینور برو میدون غار. دور میدون غار»
تشکری کردم و برگشتم سمت ماشین. راننده داشت با موبایلش ور می‌رفت. گفتم عجله کند که اشتباه آمده‌ایم. باید بر می‌گشتیم سر میدان قبلی.
دنده عقب گرفت و انداخت داخل یک کوچه‌ی تنگ‌تر از آن کوچه. هرچه جلوتر می‌رفت ترسناک‌تر می‌شد. وسط کوچه‌ی بعدی چند تا جوان کنار کوچه ایستاده بودند و داشتند چیزی را دست به دست می‌کردند. سریع رویم را برگرداندم. مثل کبک! مثل کسی که نمی‌خواهد حقیقت را ببیند. مثل مسئولی که می‌داند اما نمی‌خواهد که بداند. چون دانستن مسئولیت می‌آورد. جلوتر هم یکی دو نفر از فرط بی‌حالی معلوم نبود چه زده‌اند و با خود چه کرده‌اند. البته آدم‌های معمولی هم می‌دیدیم. ولی جوّ حاکم جور دیگری بود.
دوباره به خیابان اصلی رسیدیم. این بار از یک نفر که از همان اول قیافه‌اش غلط‌انداز بود آدرس را پرسیدیم. یک آدرس چپرچلاغ به ما داد. اما چون راه دیگری نداشتیم به خودمان قبولاندیم و راه‌افتادیم. برگشتیم سر جای اول‌مان! راننده که این موضوع دیگر برایش حیثیتی شده بود جلوی یک مغازه‌ی نجاری ایستاد و این بار خودش پیاده شد. ماجرا را برای آن نجار که قیافه‌اش منطقی‌تر از بقیه به نظر می‌رسید شرح داد که این رفیق ما دنبال مغازه‌ی رمضون یخی است و چه و چه. او هم باز یک آدرس دیگر داد، اما این بار من بودم که به راننده گفتم دیگر بس است! برگردیم.
چند دقیقه‌ای که در کوچه‌های دروازه غار بودیم برایمان مثل چند ساعت گذشت. یک جاهایی واقعا ترسیدیم. هرچند روز بود و یعنی خبر خاصی هم نبود، اما باز هم پا گذاشتن به این محله ریسک بود.
دوست داشتیم زودتر از محله کنده شویم. راستش دیدن قهوه‌خانه‌ی رمضون یخی دیگر برایم موضوعیت نداشت. سالم گذشتن از کوچه‌های تنگ و ترسناک دروازه غاز تهران برایم اولویت پیدا کرده بود. همین که به خیام رسیدیم و به سمت شمال تهران حرکت کردیم و دوباره به خیابان‌های عادی تهران پا گذاشتیم نفس راحتی کشیدم. یک طرف ذهنم افسوس برای ساکنان محله بود و یک طرف دیگر ذهنم فرصت‌هایی که خارج از آن‌جا در اختیار مردم بود. یک طرف ذهنم دعا می‌کرد به جمهوری اسلامی که این محله را نسبت به چیزی که بوده یک تکانی داده، یک طرف دیگر چرا چرا می‌کرد از این که چرا مسئولین فکری به حال این‌جاها نمی‌کنند. یک طرف ذهنم درگیر آن پسر دبستانی بود که روزمرگی‌اش موتورسواری در کوچه‌های دروازه غاز بود و یک طرف دیگر درگیر این که روزمرگی فردا را با چه ادونچری جبران کنم...