به افق دنیا | وبلاگ امیرحسین فقیهی وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی

بسم الله ■ به افق دنیا ■ تحریرات امیر حسین فقیهی
هرچه مراد توست، در انبان خویش جوی

خدا، بی‌خدا!

جمعه ۳۰ مهر ۹۵
(در باب این که چرا بعضی افراد سرشناس اعلام بی‌خدایی می‌کنند.)


همین چند وقت پیش یکی از دوستان با بچه‌ی دو ساله‌اش آمده بود خانه‌ی ما. جای شما خالی شام خدمتشان بودیم و البته بچه‌اش هم با عذاب و اذیت‌هایش در خدمت ما بود و از خجالت آن فسنجان خوشمزه با آن تکه‌های گردو که زیر دندان احساس خوبی به آدم می‌دهد، درآمد. اوج اذیت این بچه بعد از شام بود. انگار دیده بود غذا نخورده و سرش بی‌کلاه مانده، شروع کرد به گریه کردن. با همان زبان بی‌زبانی یک کلماتی را هم می‌گفت که راستش نه تنها ما، بلکه پدر و مادرش هم متوجه نمی‌شدند. این رفیق ما از هر طریقی می‌خواست بفهمد بچه چه می‌خواهد، اما نشد که نشد. حتی کار به جاهای باریک‌تر هم کشید. کهنه‌اش را عوض کردند. برایش تلویزیون را روشن کردند و خلاصه هرچه کردند، می‌دیدند بچه باز همان کلمات را به زبان می‌آورد و می‌گرید. انگار چیزی می‌خواست که ما متوجه نمی‌شدیم.
*
خودم خیلی اهل تلویزیون نیستم. اما تا دلتان بخواهد در اینترنت حضور حماسه‌ساز دارم. راستش دوست ندارم جز رادیو (آن هم شبکه‌ی رادیوییِ موردنظر) رسانه‌ی دیگری برای وقتم برنامه بچیند. اینترنت این مزیت را دارد که می‌توانی مستقیم بروی سراغ مطالب مورد نظرت و همه چیز در کنترل توست. اوه! انگار خیلی هم اینطور نیست! الان که فکر می‌کنم می‌بینم همین گوگلِ باهوش هم چرت و پرت زیاد نشانت می‌دهد. با همین گوگل است که آدم با خیلی از سایت‌هایی که مد نظرش نیستند آشنا می‌شود و به امید این که گمشده‌اش در آن سایت است، آن را باز می‌کند. اما امان از موقعی که به در بسته بخوریم.
چند وقت پیش در یکی از همین اینترنت‌گردی‌ها بود که مطلبی نظرم را جلب کرد. در خبری آمده بود که فلان دانشمند آمریکایی اعلام بی‌خدایی کرده است. خوب، تیتر چنین خبری یک مقدار شوک‌آور است و پتانسیلِ جلب توجه دارد. من هم دنبالش کردم و به جای آن که صرفاً همین یک مورد را بخوانم، موضوع را دنبال کردم.
*
سال گذشته در موزه‌ی لوور با آثار مختلفی از بزرگان و متفکران غرب آشنا شدم. کسانی که شاید در ایران اسمشان را شنیده بودم، اما آشناییِ عمیقی با آن‌ها نداشتم. آدم از نزدیک که آن تابلوها و تندیس‌ها را می‌بیند، می‌فهمد که چه آثاری خلق کرده‌اند و در حد بضاعت، به ارزش کارشان پی‌می‌برد. البته افرادی هم آن‌جا بودند که راهنمایی می‌کردند و توضیح می‌دادند و اگر کسی علاقه‌ی بیشتری به آثار تاریخی (جز سِلفی گرفتن با مونالیزا!) نشان می‌داد، برایش توضیح می‌دادند. بماند که ما آخرش توضیحی در رابطه با این که تکه‌های تخت‌جمشید یا حتی اهرام ثلاثه مصر چگونه به آن‌جا رفته نشنیدیم. بگذریم...
یکی از عادات سفر من این است که بعد از دیدنِ یک جای مهم و تاریخی، با بهره‌گیری از اینترنت، اطلاعاتم را در مورد آن مکان یا اشخاص کامل‌تر می‌کنم. این اتفاق بعد از لوور هم افتاد. اما آن‌جا چیزی که منتظرش نبودم را دیدم: این که بعضی از این افراد سرشناس در زمان خود اعلام بی‌خدایی کرده‌اند.
*
آن شب هرچند گریه‌های بچه‌ی دوست ما بند نیامد، اما بالاخره هرطور که بود بغلش کردند و رفتند. صبح روز بعدش دوستم تماس گرفت که به رسم همیشه از میهمانی تشکر کند. آخر تماسش حرف جالبی زد. گفت فلانی می‌دانی چرا بچه این‌قدر گریه می‌کرد و هرچه می‌گفت ما متوجه نمی‌شدیم؟ ما یکبار میهمانی رفته بودیم و بعد از شام پسر میزبان یک نبات دست بچه‌ی ما داد و با همان سرگرم شد. دیشب هم بعد از شام منتظر نبات شیرین بوده. این را تا رسیدیم خانه فهمیدیم. رفت یک نبات پیدا کرد، گذاشت در دهانش و ساکت شد!
*
چند وقت پیش با خودم خلوت کرده بودم و به این فکر می‌کردم که چرا بعضی از افرادی که ما به بزرگی می‌شناسیمشان، اعلام بی‌خدایی کرده‌اند. پازل‌هایی که در ذهن داشتم، کنار هم قرار نمی‌گرفتند. نه انکارِ وجود خدا را می‌توانستم بپذیرم، نه این که خدایی باشد و بنده از او اعلام بی‌نیازی کند و نه حتی این که افرادی که سال‌های عمرشان را در علم و هنر و ادب صرف‌کرده‌اند و عملاً باید بیشتر و بهتر خدا را شناخته باشند، چیز دیگری می‌گویند.
یک چیز به ذهنم رسید! این که بروم ببینم تعریف آن‌ها از خدا چیست و در فضای زندگیِ آن‌ها یا دینِ مردمِ غالب دور و برشان، خدا چگونه تعریف می‌شود و اصلاً به چه چیزی می‌گویند خدا! بعید نبوده و نیست که افراد مختلف، تعابیر مختلفی از خدا داشته باشند. چه این که به صورت پیش‌فرض می‌دانستم خدایی که در ادیان و مذاهب مختلف موجود تعریف شده، با هم تفاوت‌هایی دارند. شاید آن خدایی که آن آدمِ عالمِ و آن عاقلِ دوراندیش از آن اعلام برائت کرده، اصلاً خدای واقعی نباشد!
آن فرد، به جایی رسیده که زبانش با زبان عموم مردم فرق کرده. برداشتش از خدا هم با برداشتی که یک عامی از خدا دارد و او را فقط وسیله‌ی ثواب و عِقاب می‌داند، فرق می‌کند. او بیشتر از سایرین به دنبال اصلِ حقیقت است. چون مراحل ابتدایی ایمان را طی کرده، دیگر ترس از جهنم و وعده‌ی بهشت برایش کارساز نیست. او چون بزرگ شده، دنبال کسی می‌گردد تا پاسخ سوالاتش باشد. به دنبال کسی بزرگ‌تر و بزرگوارتر از خودش که در آغوشش آرام بگیرد. بنابر این، تناقض‌ها شروع می‌شود و چیزهایی می‌گوید که مردم عادی تعبیر به کفر می‌کنند. او زبان مردم را نمی‌فهمد و مردم هم زبان او را.
این دو موقعی به هم می‌رسند که به مقصود رسیده باشند. آن موقع هردو گروه می‌گویند ما این را می‌گفتیم ها! این همان خدایی است که منظور ما بود.
*
اگر آن دانشمند آمریکایی، یا آن هنرمند فرانسوی، یا آن صنعتگر آلمانی، یا آن نویسنده ایرانی، یا هر کس دیگری که کاری در این دنیا انجام داده و سرش به تنش می‌ارزد، اعلام بی‌خدایی کرد، این، اعلام بی‌خدایی از آن خدایی است که در جامعه‌اش تعریف شده است. خدایی که باید رفت و دید که چه چیزهایی بهش چشبانده‌اند. خدایی که یک موقع‌هایی از یک بُت کمتر می‌فهمد و از یک عبد کمتر کار از دستش بر می‌آید. خدایی که نه به خاطر خدایی‌اش، بلکه به خاطر ترس از جهنم و آرزوی بهشت، بندگی‌اش را می‌کنیم. این گونه جاها آدم باید بی‌خدا باشد تا به خدای واقعی برسد. مگر معنای «لا اله» جز این است؟
اصلاً مگر خدایی که بنده‌اش را ارضا نکند خداست؟ خدایی ساختگی که اندازه‌ی ذهن عامه‌ی مردم باشد، معلوم است که از ذهن متفکران جامعه کوچکتر می‌شود. آن موقع این خدا نه تنها بندگی ندارد، بلکه انکارش عین توحید و اعتقاد به الله است.