به افق دنیا | وبلاگ امیرحسین فقیهی وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی

بسم الله ■ به افق دنیا ■ تحریرات امیر حسین فقیهی
هرچه مراد توست، در انبان خویش جوی

نعش‌کش

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۹۱
بیست دقیقه بیش‌تر نمانده بود تا دست‌گاهِ کارت‌زنیِ محلّ کارش، تأخیرِ امروز را برای‌ش ثبت کند. جلوی هر ماشینی را می‌گرفت، یا پر بود یا مسیرشان هم جهت نبود. تاکسی‌های خالی هم که مثل همیشه دنبال دربستی بودند و به مستقیم گفتن‌های او بی‌اعتنا.
بیست دقیقه شده بود پانزده دقیقه که یک تویوتای خاکستری رنگِ اتاق‌دار جلوی پای‌ش سبز شد. اوّل‌ش توجهی به اتاق‌دار بودنش نداشت. به تویوتا بودن‌ش هم. حتی به آدرس بیمارستانی که راننده دنبال‌ش بود.
«حالا دو ساعت وایسا به این بنده خدا آدرس بده!»
در همین فکر بود که با پیشنهاد راننده، سوار تویوتا شد تا هم راهنمای مسیرِ بیمارستان خاتم باشد و هم حداقل خودش را تا چهارراه بعدی برود.
هم راننده و هم او، مثل تاکسی سوار شدن‌های دیگر، از همان ابتدا شروع نکردند به اظهار نظر در مورد زمین و زمان! مسافر عجله داشت و به فکرِ دستگاهِ ساعت‌زنِ محّلِ کارش بود که حالا تنها هشت دقیقه به تاخیر امروز فاصله داشت و راننده که به فکرِ پیدا کردنِ مسیرِ بیمارستان، چهارچشمی تابلوهای راهنمایی را می‌پایید.
راننده اما بالاخره سکوت درون ماشین در ترافیکِ پرهیاهوی خیابان را شکست و خیلی آرام و با طمأنینه گفت:
«عاقبت هر کسی همین ماشینه!»
بی‌توجّهی و بی‌حوصله‌گیِ مسافر به حرفِ راننده باعث شد تا راننده‌ی تویوتا از بیم اشتباه نکردن مسیر، تکه کاغذ چروک روی داش‌بورد را بردارد و همین طور که حواس‌ش به چراغِ زردِ چشمک زنِ سه‌راهیِ روبرویی بود، به مسافر بگوید:
«ببین حالا واقعاً نوشته بیمارستان خاتم؟ اشتباهی نریم.»
برگه، احتمالـاً برگه ماموریت یا ترخیص به نظر می‌آمد. مسافر نگاه‌ش را سریع روی سربرگ معطوف کرد تا اسم و نشانی از بیمارستان پیدا کند. با دیدن برگه ناگهان خودش را جمع کرد و طوری که راننده نفهمد، سرش را برگرداند تا از توی کابین، اتاقِ تویوتای اتاق‌دار را برانداز کند. همین که دید از تویِ کابینِ راننده، داخلِ اتاقِ فلزّیِ تویوتا پیدا نیست، به راننده نگاهی انداخت و با همان طمأنینه شنید:
«خالیه! دارم می‌رم یکی سوار کنم!»
مسافر نگاه دوباره‌ای به برگه مأموریّتِ رویِ داش‌بورد انداخت:
«اعزام یک دستگاه نعش‌کش از سازمان بهشت زهرا، به: بیمارستان خاتم الانبیاء»