به افق دنیا | وبلاگ امیرحسین فقیهی وبلاگ شخصی امیر حسین فقیهی

بسم الله ■ به افق دنیا ■ تحریرات امیر حسین فقیهی
گفتم که الف؛ گفت دگر؟ گفتم هیچ...

آمریکا فقط «هاروارد» و «مک دونالد» را دارد؟

یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۱
در اواسط نمایشگاه بیست و پنجم کتاب تهران فرصتی فراهم شد تا حقوق فروردین ماهم را به همراه بن‌های خرید کتاب در جیب بگذارم و سری به نمایشگاه کتاب بزنم.
وقتم را تنظیم کردم تا پیش از ظهر آن‌چه می‌خواهم تهیه کنم و به کرسی تلاوت و اذان نمایشگاه هم برسم. به محض ورود به شبستان، دنبال غرفه افق گشتم تا اول از همه «قیدار» را تهیه کنم. امیرخانی هم از آن نویسنده‌هایی است منتظر کار جدیدش هستم، نه این که کار جدیدش بیاید، بعد استخاره کنم که آیا بخوانم یا نه!
سیاهه‌ای از کتاب در ذهن دارم که یکی یکی دنبال‌شان می‌روم. برخی مانند «سه گزارش کوتاه درباره‌ی نوید و نگار» از مصطفی مستور و «نامیرا» از صادق کرمیار و «العبد» که شرح زندگانی آیت الله بهجت است و تعدادی از کارهای جدید میراث اهل قلم را تهیه می‌کنم، اما کتاب فیلم‌نامه آژانس شیشه‌ای و همچنین انتشارات کتاب صبح را پیدا نمی‌کنم تا کتاب‌های مهدی نصیری را بخرم.
یکی دو روز بعد مطلع می‌شوم که بالاخره سفرنامه سیدمجید حسینی به آمریکا، که قطعه‌ای از آن را در «همشهری آیه» دیده بودم، چاپ شده است. ناچارم با رفیق شفیقم تماس بگیرم تا یک نسخه برایم تهیه کند و البته یک نسخه دیگر از قیدار را هم که وعده‌اش را به پسر عمویم داده‌بودم!
■ ■ ■
«هاروارد مک‌دونالد» را یک بار اجمالی طورق می‌کنم تا همان اول دستم بیاید با چه کتابی طرف هستم و یک بارهم از ابتدا شروع به مطالعه‌اش می‌کنم. همین نکته در مورد این کتاب نقطه قوت است که من تصمیم گرفته‎ام زودتر از کتاب‌های دیگر بخوانمش. اما مطالعه مقدمه کتاب که در مورد سفرنامه‌های آمریکا بود باعث شد تصمیم بگیرم نقدی بر سفرنامه نوشتن و البته «هاروارد مک‌دونالد» بنویسم. (به قول دوستی که می‌گوید این‌روزها «نقدی بر» نوشتن مد شده است!)
اولا در نگاه اول که بخواهی به کتاب بنگری، چرا هاروارد و مک‌دونالد؟ مگر این دو نماد آمریکا هستند یا آمریکا فقط همین دو مورد را دارد؟ من میخواهم نقدم را از همین‌جا شروع کنم. می‌خواهم بگویم از همین‌جا دید نویسنده نسبت به آمریکا معلوم می‌شود. نویسنده یا به عبارت دیگر مسافری که قصد نگاشتن دیدگاه‌هایش را داشته با این دید به آمریکا رفته، با این دید دیده و با این دید نوشته است. مطالب کتاب هم اما همین تفکر را بیان می‌کنند. همه‌اش شده حرف از ساختمان‌های بلند و تکنولوژی‌های جدید و چیزهایی که آن‌ها دارند و ما نداریم!
این هم البته نوعی سفرمانه نوشتن است، اما وقتی خود نویسنده در مقدمه کتابش (که در نیویورک تحریر شده) می‌گوید نمی‌خواهم مثل دیگران به آمریکا نگاه کنم، پس ما هم به خودمان حق می‌دهیم که با اثر و دیدی متفاوت روبرو باشیم. باید توجه داشت که هنر هنرمند یا نویسنده همین است که به محیط پیرامون خود «به دید خود» بنگرد و آن را همان‌گونه که دیده به مخاطبش عرضه کند. ما از کتاب «هاروارد مک‌دونالد» همین را می‌فهمیم که نویسنده از آمریکا چه چیزی را برداشت کرده است. او هم مثل بسیاری دیگر آمریکا را در همین «چیزها» می‌بیند. حال آن‌که آیا واقعا آمریکا چهره‌ی دیگری ندارد؟
از همان فریم اول، از وصف نیویورک مشخص است که نویسنده هم مثل میلیون‌های دیگر، آمریکا را غول دیده و از دیدنش شگفت زده شده و این به راحتی در کتاب مشهود است. خودش گفته که فقط می‌خواهد تصویری از آمریکا را روایت کند. پشت کتاب هم از تاثیر آمریکا در نگاه نویسنده‌های دیگر سخن گفته و من می‌خواهم بگویم این کتاب شدیداً متاثر از دیدگاه نویسنده است. مگر می‌شود تفکر هنرمند در هنرش متجلی نشود؟! خیلی سربسته بگویم که به زعم من این دید در مدیریت گروه مجلات همشهری (که فعلا با سیدمجید حسینی) است هم خودش را نشان می‌دهد.
کتاب «هاروارد مک‌دونالد» کتاب خوبی است. هم متن روانی دارد، هم مصور است و هم موضوعش به خودی خود جذاب است. در کنار این‌ها امور هنری و صفحه‌آرایی کتاب هم یک نقطه عطف بسیار بزرگ به حساب می‌آید. شنیدم پرفروش هم شده است. باید منتظر بود و دید که بازخوردها چگونه است.